✦ ιıғе ωнıѕρея ✦

♡ sometimes should to change yourself ♡

Refresh profile ETC FriendS Roza E-MaiL




2 - 1 Play with demons
چهارشنبه 25 بهمن 1396 | 10:13 ق.ظ


رمآن بآزی بآ شیآطین قسمت اول و دوم 



(ساعت 5:30 عصر-فرانسه-هایجین)

هایجین:مامان من نمی خوام برم ژاپن.

-دوست ندارم تو اون مدرسه درس بخونم.

مامان:عزیزم باید بری.چون مجبوری و تازه این به صلاحته.

هایجین:مامان من مجبور نیستم.تو مجبورم میکنی.

مامان:دخترم من به فکر خودت و آیندت هستم.

هایجین:مامان یعنی آینده ی من اینجا درست نمیشه؟؟

-حتما باید برم تو اون مدرسه ی لعنتی؟؟

مامان(با عصبانیت):لطفا درست صحبت کن.بعدشم اون مدرسه هرکسی رو قبول نمیکنه.اون تنها نوابغ رو قبول میکنه.تازه همه از خداشونه که اونجا درس بخونن ولی تو....واقعا که خیلی بی فکری.

 هایجین:من نمی خوام دوستام رو از دست بدم.

-تازه من اونجا هیچ کس رو نمی شناسم.نمی دونم بچه های اونجا چه طوری و چه مدلی هستن.من دوستای خودم رو دوست دارم.من به اونا عادت کردم.من با اونا راحتم.با اونا خوشحالم.با اونا ....

مامان(حرفش رو قطع میکنه و با عصبانیت میگه):بسه دیگه هایجین.تو اونجا هم می تونی دوستای جدیدی پیدا کنی.تازه همه ی اونایی که اونجان نابغه هستن.مثل تو دخترم.حالا هم دیگه نمی خوام درباره ی این موضوع بحث کنم.

هایجین(با التماس و نگرانی):بابا تو یه چیزی بگو.

بابا:میدونی که من رو حرف مادرت حرف نمیزنم.به خصوص اگه درباره ی آینده و زندگی تو و برادرت باشه.تازه این بار من خودم هم به مامانت حق میدم.اونجا یه مدرسه ی عالیه.کلی هم امکانات داره.تازه اونجا بردن گوشی سر کلاس و یا حتی زمان ورزش ممنوع نیست.

هایجین:چــــی؟؟یعنی شما ها دست به یکی کردین منو بفرستین اون مدرسه؟؟

مامان:تقریبا آره.

روکی:حالا حرص نخور آجی.اول تا آخر باید بری.

هایجین:باید بری؟؟مگه تو نمی یای؟؟

روکی:نچ.من ترجیح میدم اینجا بمونم.

مامان:داداشت نمی یاد.

هایجین:یعنی چی.من باید برم اون وقت روکی باید همینجا بمونه؟؟

-این بی انصافیه.

مامان:دیگــــه کافیه.برو تو اتاقت و  وسایل های موردنیازت رو جمع کن.راستی لباس زمستونی یادت نره.هر چی باشه یک سال اونجا می مونی.

هایجین (با چشمای پر از اشک):واقعا که.هیچ وقت نمی بخشمتون.

-بعد با سرعت تمام از پله ها بالا رفتم و وارد اتاقم شدم.

مامان:هایجین....

بابا(حرفش رو قطع میکنه):عزیزم بزار یکم تنها باشه و فکر کنه.

مامان:باشه.

روکی:بابا من یکم دیگه میرم و باهاش صحبت میکنم.

بابا:کار خوبی میکنی.

(هایجین)

آخه چرا اونا انقدر سنگدل هستن؟؟چرا متوجه نمیشن که من دوست ندارم برم ژاپن ؟؟.چرا نمی فهمن که من دوست ندارم تو اون مدرسه درس بخونم؟؟؟آخه چرا انقدر منو اذیت میکنن؟؟اوووووف..تو همین فکرا بودم که یکی در زد.

هایجین:نمی خوام هیچکس رو ببینم.

روکی:حتی نمی خوای داداشت رو ببینی؟؟

هایجین:اممم.بیا تو.

روکی:هایجین چرا این طوری میکنی؟؟

-چرا دوست نداری بری اون مدرسه؟؟

هایجین:خوب خوشم نمی یاد.خودت چی؟؟تو چرا نمی خوای بری اون مدرسه؟؟

روکی:خب منم دوست ندارم.

-ولی...

هایجین:ولی چی؟؟

روکی:به خاطر تو می یام.

هایجین(اشکامو پاک میکنم و میگم):راست میگی؟؟

روکی:آره.راست میگم.

هایجین:خیلی ممنونم.

(بعدش روکی رو محکم بغل کردم.گونه هاش سرخ شدن.و یه لبخند قشنگ زد.)

روکی (با خجالت):من دیگه برم.باید وسایلمو جمع کنم.

هایجین:راستی پرواز ساعت چنده؟؟

روکی:6 صبح فردا.

هایجین:مرسی.لطفا در اتاق رو هم ببند.

روکی:باشه.

(هایجین)

راستش وقتی فهمیدم روکی هم قراره بی یاد یکم از عصبانیتم کم شد.هم ناراحت بودم و هم خوشحال.خوشحالیم از این بود که تنها داداشم قراره بی یاد.آخه من خیلی بهش وابسته هستم.با اینکه از من 4 سال بزرگتره ولی خب خیلی با هم صمیمی هستیم.ناراحتیم از این بود که تا 1 سال نمی تونم دوستام روببینم.یه چند ساعت گذشت.همین طوری فکر میکردم.تا اینکه دیگه خودم خسته شدم و رفتم سر کمدم.درشو باز کردم.تقریبا هر چی لباس داشتم  رو تو ساک گذاشتم.بعدشم گوشی و هدفن و گیتا رو لبتابم رو توی ساک گذاشتم.یه نیم ساعت سپری شد.بالاخره تمام وسایل موردنیازم رو جمع کردم.بعدشم رفتم پایین و سر میز شام نشستم.هنوز از دست بابا و مامانم ناراحت بودم.واسه همین هیچی نگفتم.غذا بلاخره تموم شد.از روی میز بلند شدم.رفتم تو اتاق.روی تختم نشستم وبه تمام دوستام زنگ زدم.از تک تک دوستام خداحافظی کردم.بعدشم خوابیدم.صبح با صدای گوشیم از خواب بیدار شدم.بلند شدم و خودم رو آماده کردم.رفتم پایین.اول صبحانه خوردم بعدشم.... بعدشم از بابا و مامانم خداحافظی کردم.منو روکی سوار ماشین شدیم.به سمت فرودگاه حرکت کردیم.اما قبل از رفتنم مادرم بهم یه گردنبند داد.شکل یه کلید بود.یه کلید نقره ای که الماس کاری شده بود.خیلی خوشگل بود.انداختمش گردنم.تو ماشین همش دستم بهش بود.باهاش ور میرفتم.یکم گذشت.به فرودگاه رسیدیم.بعدش سوار هواپیما شدیم.اصلا حس خوبی نسبت به این مدرسه ی جدید نداشتم.نمی دونم چرا ولی فکر می کردم که قراره یه اتفاقی بی افته.یه اتفاق ناخوشایند.که ممکنه خیلی خیلی بد باشه.

 ----------------------------------------------------------

(ژاپن-مدرسه ی شبانه روزی)

صدای یه فرد غریبه:بالاخره داره می یاد.اون کلید هم همراهشه.چیزی نمونده تا مادر آزاد بشه و کل دنیا رو تصرف کنه.

و بعدش صدای یه خنده ی شیطانی ترسناک تو کل مدرسه که خالی از آدم بود. پیچید.


Part 2


روکی:هایجین.......هایجین بیدار شو.

هایجین :

- چی شده؟؟رسیدیم؟؟

روکی:آره.رسیدیم.

هایجین:چند وقته تو راه بودیم؟؟

روکی:دقیق نمی دونم ولی فک کنم یه 10 ساعتی میشه.

هایجین:من کی خوابم برد؟؟

روکی:بعداز کلی غر زدن بالاخره خسته شدی و خوابت برد.

هایجین:کوفت.نمیشه مثل آدم جواب بدی.

-من کجا غر زدم؟؟حقیقت رو گفتم.

روکی:باشه بابا.من غلط کردم.خوب شد؟؟

هایجین:اهوم.حالا خوب شد.

-میگم الان باید با تاکسی بریم؟؟

روکی:اممم.فک کنم خودشون یه ماشین میفرستن.

-مامان که اینطوری میگفت.گفت وقتی رسیدین یه لیموزین براتون می یاد.

-میگه از طرف مدرسه ی شبانه روزی نوابغ اومده.

هایجین:مامان چیز دیگه ای نگفت؟

روکی:چرا گفت به هایجین بگو کمتر غر بزنه.

هایجین:

روکی:

(هایجین)

از هواپیما پایین اومدیم.یه چند دقیقه منتظر موندیم تا اینکه یه لیموزین مشکی اومد.گفت از طرف مدرسه ی نوابغ اومده دنبال خانوم وآقای موکامی میگرده.ما هم وقتی اینو شنیدیم سوار شدیم.به سمت مدرسه حرکت کردیم .تو راه کلی فضای سبز دیدم.چقدر قشنگ بودن.همین طوری اطراف رو نگاه میکردم تا اینکه بالاخره رسیدیم.مدرسه ی خیلی بزرگی بود.خیلی خیلی.مثل یه عمارت 3500 متری می موند.رنگش سفید بود.دوطبقه بود.ساختارش خیلی شیک و جالب بود.یه فواره ی خوشگل سمت راستش بود.دور تا دور مدرسه فقط فضای سبز بود.درخت های بزرگ و خوشگل.گل های رنگارنگ ناز.حتی یه گلخونه هم داشت.اولش فک کردم اومدیم یه خونه.ولی بعدش فهمیدم اشتباه کردم .چون دیدم جمعیت زیادی وارد مدرسه میشه.مثل اینکه ما اولین نفر بودیم که وارد مدرسه شده بود.البته همچین زیاد هم نبودن.یه نیم ساعت گذشت.بالاخره همه اومده بودن و درای مدرسه بسته شدن.دست روکی رو محکم گرفته بودم و سفت بهش چسبیده بودم.نمی دونم چرا نمی تونستم مثل بقیه ی بچه ها عادی باشم.دوست نداشتم از داداشم جدا بشم.تو همین فکرا بودم که صدای مدیر مدرسه بلند شد.یه دفعه ای همه ی دانش آموزا به صف شدن.منم مجبور بودم برم تو صف دخترا.به زور از روکی جدا شدم.مدیر شروع کرد به صحبت کردن.بعدشم همه ی بچه ها به داخل مدرسه رفتن.

مدیر:به مدرسه ی شبانه روزی نوایغ خیلی خوش اومدید.من مدیر مدرسه خانوم میتسوکو هستم.

-هدفم از باز کردن این مدرسه این بود که تمام نوابغ جهان رو دور هم جمع کنم.تا با ذهن فعالشون چیزای جدیدی برای دنیا خلق کنن.تعداد تمام دانش آموزان اینجا یعنی همه ی شما 100 نفره.هر روز کلاس دارید.حتی روزهای تعطیل.هر روز سه کلاس مختلف دارید.زمان تمام کلاس ها 3 ساعته.از ساعت 7:00 صبح هم شروع میشه و ساعت 16 عصر تمام میشه.البته یک ساعت زودتر تمام میشه.ولی خب بین کلاس ها استراحت هم دارین واسه ی همین. خب داخل هراتاق 15 دانش آموز قرار میگیره.چون هر اتاق 150 متره.هر دانش آموز یه تخت و یه کمد جدا داره.هر اتاق هم حمام ودستشویی مخصوص داره که کنارش هست.امیدوارم که خوب درس بخونید و برای پیشرفت جامعه و دنیا تلاش کنید.حالا دیگه می تونیید برید.امروز رو خوب استراحت کنید چون از فردا دیگه فرصت استراحت ندارید.

(هایجین)

با صحبت های خانوم میتسوکو یکم ترسیدم.یعنی اصلا فرصت استراحت نداریم؟؟یا خدا اومدیم سربازی یا اومدیم پیشرفت کنیم؟؟ولی حالا فهمیدم که چرا مامانم انقدر اسرار میکرد بی یام به این مدرسه.واقعا امکاناتش خیلی خوب بود.رفتیم داخل مدرسه.داخلش خیلی شیک بود.از کسی که جلوی پله ایستاده بود شماره ی اتاقمون رو میگرفتیم.اتاق من طبقه ی بالا بود.اتاق شماره ی 7 .آخر یه راهروی طولانی.درست سمت راست راهرو اتاقی بود که روکی باید میرفت اونجا.خیلی خوب بود.چون داداشم پیشم بود.وارد اتاق شدم.به به.چقدر قشنگ بود.خیلی بزرگ وتمیز. 15 تا تخت به ردیف کنار هم بود.روی هر کدوم اسم یه دانش آموز نوشته بود.کمد هرکس روبه روی تختش بود.یه میز کوچک هم کنار هر تخت بود.ملافه های همه ی تخت ها سفید بود.همین طور اون میز کوچیک و کمد.یه نگاهی انداختم و بالاخره تخت خودم رو پیدا کردم.درست کنار پنجره بود.کمدم هم روبه روی تخت بود.به بقیه ی تخت ها نگاه کردم.هر کدوم مطعلق به یکی بود.کسی داخل اتاق نبود به جز من.رفتم سراغ چمدونم.خیلی سنگین بود.در کمدم رو باز کردم همین که خواستم اولین لباس رو بزارم تو کمد در باز شد و چند تا دختر اومد تو.هر کدوم به سمت کمدشون رفتن.دقیقا مثل من شروع کردن به گذاشتن لباس هاشون تو کمد.14 نفر بودن.یعنی کلا اتاقمون تکمیل شده بود.نیم ساعت گذشت.لباس هامون رو توی کمد گذاشتیم.وسایل ضروری مثل گوشی و لبتاپ .هدفون و هندزفری و یکم چیز دیگرو توی اون میز کوچیک گذاشتیم.خسته شده بودم.روی تخت دراز کشیدم.چشمامو بستم.خواستم بخوابم که صدای یکی رو شنیدم.

کاترین:آهای دختر خانوم.میشه خودتو معرفی کنی؟؟

هایجین:با منی؟؟

کاترین:آره دیگه.

هایجین:ببخشید الان میخوام بخوابم.حوصله ندارم خودمو معرفی کنم.

کاترین:خب باشه.من خودمو معرفی میکنم.

-بنده کاترین سالواتور هستم.17 سالمه.

هایجین:آها...خوبه...حالا میشه بزاری بخوابم؟؟

کاترین:بله شما بخوابید.راحت استراحت کنید.

(کاترین)

عجب دختری.چقدر پرو بود.ای بابا .فک نکنم بتونم با اون دوست بشم.خیلی بی ادب بود.

کاترین:اهــــم ببخشید دوستان.یه چند لحظه به حرف های من توجه کنید.

-اگه میشه وامکانش هست خودتون رو معرفی کنید.

آرمی:بله چشم.امکانش هست.

روشنا:اهم .بنده روشنا هستم.و 17 سالمه.

آیانو:آیانو هستم و 17 سالمه.

آرمی:منم آرمی هستم و 17 سالمه.

(هایجین)

مثلا خواستم بخوابم.چقدر سرو صدا میکردن.اصلا نمی زاشتن بخوابم.

هایجین:میشه لطفا ساکت بشید؟؟

مدیسو:نه عزیزم.

اینهیه:تازه داریم خودمون رو معرفی میکنیم.

میوسا:خوب تو هم بی یا خودتو معرفی کن.

هایجین:اووووووووف.

(هایجین)

دیگه حسابی عصبی شده بودم.از روی تختم بلند شدم و رفتم بیرون.در اتاق رو هم محکم بستم.

آنیسا:میگم این دختره چشه؟؟

یویون:خیلی عصبی بود.

کاترین:بیخیال بابا.اینو ولش کنید.اصلا ادب نداره.

مرلیا:

(کاترین)

یه نیم ساعتی گذشت.همه ی بچه ها خودشون رومعرفی کردن.اما هنوز خبری از اون دختره پرو نبود.رفتم سمت تختش.اسمش روی تختش نوشته بود.اسمش هایجین بود.اصلا اسمش بهش نمی یومد.اون خیلی پرو بود ولی اسمش....یه جورایی اسمش .....اسم ارومی بود.

(ارورا)

فضای اتاق برام خیلی جالب بود.مدرسه ی واقعا عالی بود.هم اتاقی هام بچه های خوبی به نظر می یومدن.

(هیلده)

بچه ها خیلی خوب بودن.خیلی خوب و دوست داشتنی.مدرسه هم حرف نداشت.عالی بود.

(ایزومی)

همه چیز عالی بود.حرف نداشت.فقط من خیلی دوست داشتم زودتر دوستای زیادی پیدا کنم.البته هم اتاقی هام بچه های خوبی بودن.فک کنم بشه با اونا دوست شد.

(هایجین)

وای خدایا.چقدر حرف میزدن.اصلا همش رو مخ بودن.مونده بودم چطوری باید 1 سال رو با اینا بگذرونم.فک کنم بعد از مدرسه درجا باید برم تیمارستان.داشتم تو کل مدرسه چرخ میزدم .یه دفعه ای احساس کردم گشنمه.به ساعتم نگاه کردم.ساعت تازه 6:30 عصر بود. تا زمان شام خیلی مونده بود.رفتم طبقه ی پایین سمت آشپز خونه.وارد شدم.یه دختر داخل آشپز خونه بود.موهاش سیاه بود.چشماشم ....تغریبا به بنفش میخورد.

هایجین:اممم.ببخشید خانوم ....

اون دختره:بله بفرمایید.

هایجین: ببخشید اینجا چیزی نیست واسه خوردن؟؟مثلا یه تیکه کیک؟؟

اون دختره:چرا هست.صبر کن الان برات می یارم.

هایجین:خیلی ممنونم.

اون دختره:ببخشید اینو میپرسم ها ولی میشه بگی اسمت چیه؟؟

-یا اینکه اون گردنبند رو از کجا آوردی؟؟

هایجین:البته.اسمم هایجینه.هایجین موکامی.

-این گردنبند رو هم مادرم بهم داده.

-میشه بگی واسه چی؟؟

اون دختره:هیچی.واسم آشنا بود.

هایجین:آهـــا.

-میشه لطفا تو هم اسمت رو بگی؟؟

اون دختره:من توکومو هستم.خدمت کار اینجا.

-البته منو پدر و مادرم با هم اینجا کار می کنیم.

توکومو:آخ ببخشید من باید برم به گل ها آب بدم.از آشنایی باهات خوشبختم هایجین.

هایجین:منم همین طور.

(توکومو)

نه.باورم نمیشه.اون......اون دختر......اون گردنبند...... نه نه.اصلا امکان نداره.اون دختر باید زودتر از اینجا بره....وگرنه مادر دوباره آزاد میشه و..........کل دنیا رو نابود میکنه......

(هایجین)

کیک رو خوردم.رفتم سمت اتاق.ولی قبلش رفتم دم اتاق روکی.در زدم.یه پسر قد بلند با موهای زرد و یه هندزفری تو گوشش در رو باز کرد.

شو:بفرمایید.

هایجین:ب...با روکی موکامی کار داشتم.

شو:روکی! بیا یکی کارت داره.

روکی:اومدم.

روکی:اِ هایجین.اینجا چی کار میکنی؟؟

هایجین:اتاقم همینجا ست.همین اتاق روبه رویی.گفتم بیام ببینم چی کار میکنی.

روکی:اهوم.خیلی خوبه.هیچی کار خواصی نمیکنم.فقط با تمام پسرای اینجا دوست شدم.یعنی بچه های کاملا باحالین.

-تو چی؟؟چندتا دوست پیدا کردی؟؟

هایجین:هنوز هیچی.

روکی:

هایجین:اصلا از همشون بدم می یاد.ایش.دخترای لوس.(ببخشید بچه ها)

روکی:اهوم.حالا اینو میگی.مطمئن باش تا فردا با همشون دوست میشی بعد از این حرفت پشیمون میشی.

هایجین:آره.... خیلی....

-خب دیگه شب بخیر داداشی.

روکی:شب بخیر .

ایجی:روکی جان کی بود؟؟

روکی:اهم.خواهرم بود.

لایتو:خیلی ناز بود.

روکی:ممنون.

شو:از تو کوچیک تره؟؟

روکی:آره.

لایتو:اسمش چیه؟؟

روکی:اهم.باید حتما بگم؟؟(داداشم غیرتی شده)

لایتو:نه بابا.فقط همین طوری پرسیدم.

روکی:اسمش هایجینه.

لایتو:اسمشم مثل خودش قشنگه.

روکی:

لایتو:

(هایجین)

رفتم تو اتاق.همه ی دخترا مشغول انجام یه کاری بودن.یا سرشون توگوشی بود یا اینکه کتاب میخوندن.منم رفتم رو تختم دراز کشیدم.یه کتاب از داخل میز در آوردم.شروع کردم به خوندن.یه رمان ترسناک بود.از اسمش خوشم اومده بود.(اسم کتاب:فراموشم نکن)برای چند ثانیه یه نگاهی به اطراف انداختم.تمام دخترا با هم دوست شده بودن.خوش به حالشون.چقدر قشنگ میخندیدن.راستش یکم حسودیم شد.ولی به روی خودم نیاوردم.منم دوست داشتم مثل اونا سریع دوست پیدا کنم و باهاشون بخندم.ولی نمی تونستم.چرا؟خب خودم هم نمی دونم.انگاری از همشون فاصله میگرفتم.انگاری یه چیزیم شده بود.یه دفعه ای نگاهم افتاد به گردنبندم.خیلی عجیب بود.رنگش طلایی شده بود.ولی اون که نقره ای بود.یعنی چی شده؟؟تو همین فکرا بودم که خوابم برد.



   


کد حرفه ای قفل کردن کامل راست کلیک

کد تغییر شکل عکس ها

کد سایه دار شدن لینک ها