✦ ιıғе ωнıѕρея ✦

♡ sometimes should to change yourself ♡

Refresh profile ETC FriendS Roza E-MaiL




4 - 3 Play with demons
چهارشنبه 25 بهمن 1396 | 10:14 ق.ظ


رمآن بآزی بآ شیآطین قسمت سوم و چهآرم 




(هایجین- ساعت8:30  دقیقه ی صبح)

داشتم یه خواب قشنگ میدیدم که یهو صدای این ساعت لعنتی بلند شد.با عصبانیت صداشو قطع کردم.رو تختم نشستم و چشمامو مالوندم.یه نگاهی به اطراف انداختم.هیچکس نبود.اتاق خالی بود.یکم تعجب زده شده بودم.بعدش به ساعت نگاه کردم.وای خیلی دیر شده بود.تقریبا 1 ساعت و 30 دقیقه از اولین کلاسم گذشته بود.سریع بلند شدم و دست و صورتم رو شستم.موهامو شونه زدم.لباس فرمم رو پوشیدم.یه نگاه تو آینه به خودم کردم.بعدشم با عجله رفتم به سمت کلاس شماره ی 9.خواستم در بزنم که یادم افتاد کتاب هامو جا گذاشتم.دوباره برگشتم تو اتاق.کتابامو برداشتم اما قبل از اینکه برم چشمم به ساعت خُرد.تازه یادم افتاد که من اونو واسه ی ساعت 6 تنظیم کرده بودم.مطمِنم که یکی اونو دستکاری کرده.حتی جای ساعت هم عوض شده.من اونو سمت راست قاب عکس گذاشتم والان سمت چپه.اووووف.حتما کار یکی از همین دخترا بوده.نمیدونم اینا چه مشگلی با من دارن.دخترای از خودراضی.دوباره بدو بدو به سمت کلاس رفتم.در زدم و وارد شدم.کلی هم واسه ی این استاد کوفتی دلیل آوردم تا اجازه داد سر کلاس شرکت کنم.روی یه صندلی کنار پنجره نشستم.به اطراف نگاه کردم.اون دختره کاترین با اون دوستای خنگش داشتن بهم میخندیدن.مطمِنم که کار خودشون بوده.خیلی عصبانی شدم.دلم میخواست بگیرم تیکه تیکشون کنم..کلاس خیلی خسته کننده بود.همش درسای تکراری و قدیمی بود.استاد هم که کلا افتضاح بود.یه آقای قدبلند لاغر با یه عینک که خیلی بزرگتر از چشماش بود.مثل همین بچه خنگا می موند.خیلی خسته شده بودم.میخواستم برم بیرون از کلاس.واسه همین یه بهونه آوردم.

هایجین:ببخشید استاد میشه برم دستشویی؟؟

استاد:نخیر.

هایجین:ولی خیلی ضروریه.

استاد:نـه.

هایجین:لطفـــا.

استاد:باشه ولی زود برگرد.

هایجین:باشه چشم.(تو دلم:عمرا اگه من برگردم)

(هایجین)

بالاخره از کلاس بیرون رفتم.یه نفس راحت کشیدم.رفتم سمت آشپز خونه.چون صبحانه نخورده بودم خیلی گرسنه بودم.وقتی وارد شدم دنبال اون دختره توکومو میگشتم که خودش اومد.میخواستم ازش خواهش کنم یه تیکه کیک خوشمزه مثل دیروزی بهم بده که خودش برام آورد.

هایجین:تو از کجا میدونستی که من کیک میخوام؟؟

توکومو:هیچی همین طوری.

- چون صبحانه نخورده بودی واسه همین گفتم اینو برات کنار بزرام.

هایجین:تو از کجا میدونی که من صبحانه نخوردم؟؟

توکومو:چون دوستات اومدن گفتن هایجین امروز میخواد زیاد بخوابه واسش یه چیزی کنار بزار.

هایجین(با عصبانیت):اونا دوستای من نیستن.ازشون متنفرم.

توکومو:

هایجین:بابت کیک ممنونم.باید برم.

توکومو:کجا.تو که چیزی نخوردی....

هایجین:ممنونم ولی باید برم.

توکومو:باشه.موفق باشی.

هایجین:ممنونم.

(هایجین)

با این حرفی که توکومو زد دیگه مطمئن شدم کار خودشون بوده.از آشپرخونه بیرون اومدم.داشتم همین طوری تو سالن قدم میزدم که یاده گردنبندم افتادم.دیشب قبل از خواب طلایی بود.به گردنبندم نگاه کردم.رنگش نقره ای شده بود.مثل همون اول.یکم گیج شده بودم.همین طوری راه میرفتم تا اینکه زنگ خورد.یه 15 دقیقه ای وقت استراحت داشتیم.میخواستم حساب این دخترای خنگ رو برسم.رفتم داخل اتاقمون.منتظر موندم تا اینکه هر 14 نفرشون اومدن تو اتاق.

هایجین:سریع بگید کی ساعت منو دستکاری کرده؟؟

کاترین:چی؟؟

آرمی:خل شدی؟؟

هیلده:فکر میکنم آره.شاید خل شده.

اینهیه:از کجا معلوم که از همون اول خل نبوده؟؟

هایجین(با عصبانیت):به سوالم جواب بدید.کی ساعت منو دستکاری کرده.؟؟

روشنا:آروم.چه خبرته؟؟چرا داد میزنی؟؟

هایجین:اگه میخواید داد نزنم بگید کی ساعت منو دستکاری کرده؟؟

-به خاطر کار بچه گونه ی شما امروز ازکلاسم عقب افتادم.

میوسا:کار ما؟؟اصلا مطمئنی خودت رو این کارو نکردی؟؟

هایجین:چی؟؟کار خودم؟؟هــه.واقعا که.

کاترین:میشه بس کنی؟؟کار هیچکدوم از ما نبوده.

هایجین:آره پس حتما جن اومده این کارو کرده.

کاترین:شاید.

هایجین:میدونم که کار خودته.دختره ی لوس.ازخودراضی.بی ادب.و پرو.واقعا برات متاسفم.

(کاترین)

خیلی داشت رو مخم راه میرفت.دیگه حسابی عصبی شده بودم.یکی زدم تو گوشش.

هایجین:

کاترین:دختره ی گستاخ .بی ادب.

بچه ها:

(هایجین)

اون لحظه دلم میخواست بزنم زیر گریه ولی این کا رو نکردم.سریع از اتاق زدم بیرون.

مدیسو:کاترین فکر نمیکنی یکم زیاده روی کردی؟؟

آیانو:آره.خیلی کار بدی کردی کاترین.

کاترین:خب خیلی رو مخ بود.

ایزومی:آره باهات موافقم خیلی رومخه.

آنیسا:ولی نباید این کارو میکردی!

مرلیا:بیچاره دختره.چقدرم محکم زدیش.

ارورا:مرلیا!!تو هم که فقط پیازداغشو زیاد میکنی.

مرلیا:خب راستشو گفتم.

یویون:بسه دیگه.باید بریم سر کلاس بعدی.

همه:باشه.

(هایجین)

اصلا دلم نمی خواست برم تو کلاس.دلم میخواست بشینم با داداشم حرف بزنم.ولی متاسفانه نمیشد.خیلی دلم میخواست گریه کنم.چشمام پر اشک شده بود.بغض گلمو گرفته بود.همین طوری راه میرفتم که با یکی برخورد کردم و یه لیوان آب سرد ریخته شد روی لباسم.

لایتو:اممم...واقعا معذرت میخوام.

هایجین:آخه مگه کوری.

لایتو:گفتم که ببخشید.بعدشم کور نیستم.چشمای به این خوشگلی رو نمی بینی؟؟

هایجین:چه از خود راضی.

لایتو:نظر لطفته.

هایجین:حالا من چیکار کنم؟؟

لایتو:هیچی برو لباست رو عوض کن.

هایجین:

لایتو:

-راستی من لایتو ساکاماکی هستم.

هایجین:منم هایجین موکامی هستم.

لایتو:خواهر روکی هستی؟؟درسته؟؟

هایجین:آره درسته.

لایتو:دوست داشتم یه جور دیگه همدیگرو ملاقات می کردیم.واقعا متاسفم.

هایجین:نه .اتفاقا خیلی هم خوب بود.

-حداقل یه کاری کردی که یکم آروم بشم.

لایتو:مگه چیزی شده؟؟

هایجین:نه اصلا.

-من باید برم.از آشنایی با شما خوشبختم.

لایتو:منم همین طور.


Part 4

(هایجین)

بعد از حرف زدن با اون پسره لایتو یکم آروم شدم.فکرم آزاد شد و تونستم یه سری نقشه ی شیطانی واسه ی اون دخترای لوس بکشم.بعدشم که صدای زنگ اومد.کتاب هامو برداشتم و رفتم تو کلاس.با تمام توان سعی میکردم بهشون خیره نشم ولی نمیشد.وقتی فکر میکردم اون دختره ی بی ادب بهم سیلی زده واقعا حرصم میگرفت.

(کاترین)

راستش از کاری که کرده بودم پشیمون بودم.میدونستم یه کم زیاده روی کردم ولی....ولی خب اون خیلی پرو بود.واقعا حرصمو در آورد.بعدشم.... اصلا ولش کن.چرا دارم انقدر خودمو واسه ی کاری که کردم سرزنش میکنم.بیخیال.

(آرمی)

بعد از اون ماجرا یکم به هم ریخته شده بودم.راستش مطمئنم که کاترین اون ساعت رو دستکاری نکرده.یعنی نه تنها کاترین بلکه هیچکدوم از ما این کارو نکرده بودیم.چون صبح ما همه با هم از اتاق بیرون رفتیم.یعنی......یعنی کار کی می تونسته باشه؟؟

(روشنا)

وای خدااااا.بعداز اون اتفاق واقعا گیج شده بودم.اون دختره هایجین میگفت کار کاترینه.کاترین هم میگفت که نه کار من نبوده.من واقعا مطمئنم که کار کاترین نبوده.ولی خب هایجین هم حق داره این طوری فک کنه.از همون روز اول که همدیگرو دیدن بحثشون شد واسه همین فک میکنه که کار کاترینه.

(مرلیا)

هایجین.کاترین.ساعت.اووووووووف.گیج شدم بابا.اصلا چرا از ذهنم نمیره بیرون؟؟اوووووووف.خب درسته ما تازه با هم آشنا شدیم و چیز زیادی از هم نمیدونیم ولی......یا خدا دارم چی میگم.اصلا بیخیال.به درسِت فکر کن دختر.زودباش زودباش فراموشش کن.به حرف های استاد توجه کن.

(ارورا)

از همین روز اولی باید دعوا ببینیم.پووووف.این استادم که فقط داره چرت و پرت میگه.ای کاش میشد بخوابم تا یکم آرامش بگیرم.ولی واقعا کار کی بوده؟؟یعنی کی این کارو کرده؟؟

 (آتنا)

وای وای عجب دعوایی بودا.ولی این سیلی که بهش زد خداییش حقش بود.خیلی رومخ آدم راه میرفت.خوبش شد.ولی ....نه گناه داشت بیچاره.دلم براش سوخت.اصلا کباب شد.

(آیانو)

اهم.خب نمیدونم چی باید بگم.ولی نمیدونم چرا سر کلاس مدام با هایجین چش تو چش میشدم.چشماش خیلی قشنگ بودن.قهوه ای روشن.یه چیزی تو مایه های عسلی بودن.واقعا آدم دوست داشت ساعت ها به چشماش نگاه کنه.ولی واقعا عصبانی بود.اینو میشد از چشماش فهمید.

(هایجین)

3 ساعتِ خسته کننده بالاخره تمام شد.بعد از کلاس قبلی کلاس بعدی شروع شد.کلا این 6 ساعت بالاخره تمام شد و همه ی بچه ها پخش شدن و به سمت اتاقاشون رفتن.منم رفتم تو اتاقم.لباسامو عوض کردم.یه شلوار جین آبی کم رنگ با یه تاپ سفید و یه جفت اسپورت سفید پوشیدم.موهامو باز گذاشتم .گردنبندمو انداختم گردنم. تو آیینه به خودم نگاه کردم.خوشگل شده بودم.رفتم رو تخت نشستم.ساعت 5 عصر بود.دوساعت دیگه وقت خوردن شام بود.هدفنمو درآوردم و آهنگ پلی کردم.چشمامو بسته بودم که متوجه ی اومدن دخترا شدم.سریع بلند شدمو از اتاق بیرون رفتم.

روشنا:چش بود؟؟

میوسا:فک کنم خیلی عصبانیه.

ایزومی:حقم داره عصبانی باشه.

یویون:کاترین نمی خوای ازش معذرت خواهی کنی؟؟

کاترین:نه.

یویون:آخه واسه چی؟؟

کاترین:خب نمی تونم غرورمو له کنم.

یویون:وای از دست تو و این غرورت.

آنیسا:بیخیال.بی یاید لباسامونو عوض کنیم.

اینهیه:اهوم.منم با آنیسا موافقم.

مدیسو:میگم کسی گرسنه نیست؟؟

اینهیه:چرا من خیلی گشنمه.

مدیسو:ای کاش زودتر موقع شام خوردن برسه.

(هایجین)

از اتاق که بیرون زدم و مستقیم رفتم سمت اتاق روبه رویی.خواستم با داداشم حرف بزنم و باهاش مشورت کنم.

ایجی:کیه کیه در میزنه انقدره محکم میزنه؟؟

زایزن:زهرمار برو مثل بچه ی آدم درو باز کن.

ایجی:نچ.خودت برو.

زایزن:گمشو بابا.

لوهان:خودم میرم درو باز میکنم فقط لطفا شماها بحث نکنید.

کای:آفرین دختر خوب.

لوهان:ببخشید؟؟

کای:یعنی آفرین پسر خوب.

لوهان:جانم؟؟

کای:یعنی آفرین مرد گنده.

لوهان:آفرین.حالا درست شد.

کینو:بابا زودباشید بیچاره اونیکه پشت در منتظر مونده دق کرد.

لوهان:باشه باشه.

-بفرمایید خانوم محترم؟؟

هایجین:اهم.... با روکی کار دارم.

لوهان:روکـــــی.بیا یکی با تو کار داره.

روکی:اومدم اومدم.

-اِ سلام آجی کوچولو.

هاجین:کوچولو خودتی.

روکی:چیشده؟؟

هایجین:میشه بی یای بیرون باهات کار دارم.

روکی:باشه.

هایجین:یه سوالی دارم.

-اگه هم اتاقی هات باهات لج کنن و تو رو اذیت کنن باهاشون چی کار میکنی؟؟

روکی:دوتیکشون میکنم.

هایجین:بله؟؟

روکی:منظورم اینکه منم اونا رو اذیت میکنم.

هایجین:آها.

روکی:مشگلی پیش اومده؟؟

هایجین:نه.

-خب دیگه من برم.

روکی:باشه .

-راستی اون هدفنو دربیار.

هایجین:باشه.

(هایجین)

ظاهرا مشورت کردن با روکی فایده ای نداشت.هدفنو در آوردم .رفتم تو اتاق سریع هدفنو تو کمد گذاشتمو و از توی کِشوی میز کتاب رمانمو در آوردم و بدون هیچی حرفی از اتاق بیرون رفتم.تو سالن چرخ میزدم.همین طوری از پله ها بالا میرفتم تا اینکه ....به یه اتاق برخورد کردم.روی در اتاق با رنگ قرمز نوشته بودن:ورود ممنوع.عجیب بود.ظاهرا آخرین اتـاق بود.سالن خلوت بود.هیچ صدایی هم نمی یومد.دستگیره ی در رو فشار دادم تا در باز بشه ولی مثل اینکه قفل بود.هر چقدر تلاش میکردم در باز نمیشد.یه لحظه بـه گردنبندم نگاه کردم.از گردنم درش آوردم.اونو داخل قفل در فرو بردم و یکم باهاش ور رفتم تا اینکه در باز شد.اتاق تاریک تاریک بود.یکم جلو رفتم.چراغا رو روشن کردم....وای خدای من.....یه اتاق خیلی بزرگ بود.خالیه خالی بود.هیچی داخلش نبود به جز یه نرده بون .ولی خیلی خاک گرفته بود...به سقف نگاه کردم.......باورم نمیشد.....اونجا یه اتاق زیر شیروونی بود.تازه یه درم داشت.کتابمو گذاشتم زمین و از نرده بون بالا رفتم.درو باز کردم........وای .......چقدر ........عجیبه...... از اون بالا میشد تمام مدرسه....البته مدرسه که هیچ.... میشد تمام اون اطراف رو دید زد .واقعا خیلی منظره ی قشنگی بود.همین طوری جلو و جلوتر میرفتم.البته با احتیاط.خیلی جالب بود.گوشیمو از جیب شلوارم در اوردم و چندتا عکس خوشگل از اون منظره گرفتم.بعدشم رفتم پایین ولی............تمام چراغا خاموش بود.نمی تونستم جایی رو ببینم.یه گوشه ایستادم تا اینکه یه چراغ روشن شد.البته مدام روشن و خاموش میشد و نمی تونستم جایی رو ببینم.به سمت در رفتم.ولی هرکاری کردم باز نمیشد.یه دفعه ای یه صدایی شنیدم.یکی........یکی داشت منو صدا میکرد.

صدا:هایجین......هایجین.....بیا اینجا......

هایجین:ببخشید کسی اینجاست؟؟

صدا:هایجین زودباش بیا اینجا.....

(هایجین)

راستش یکم ترسیده بودم.ولی همین طوری سمت صدا حرکت میکردم.به نظرم صدای یه بچه بود.وقتی به صدا نزدیک شدم چراغا کلا خاموش شدن.دیگه هیچی رو نمی تونستم ببینم.تا اینکه..........

----------------------------------------------------

توکومو:نــــه....نــــه....

بازی دوباره شد.

این خیلی وحشتناکـه...

این بازی شوم به معنی پایان دنیاست....و...پایان اون بچه ها...



   


کد حرفه ای قفل کردن کامل راست کلیک

کد تغییر شکل عکس ها

کد سایه دار شدن لینک ها