✦ ιıғе ωнıѕρея ✦

♡ sometimes should to change yourself ♡

Refresh profile ETC FriendS Roza E-MaiL




6 - 5 Play with demons
چهارشنبه 25 بهمن 1396 | 10:19 ق.ظ


رمآن بآزی بآ شیآطین قسمت پنجم و ششم 



(هایجین)

همین طوری جلو میرفتم تا اینکه یه چراغ با نور خیلی کم روشن شد.درست بالای سرم.اطراف رو نگاه کردم.چشمم خورد به کتابم.دقیقا جلوم بود.ولی خیلی عجیب بود.من اونو پیش نرده بون گذاشته بودم ولی حالا اینجا بود.خم شدم و کتابم رو برداشتم.دنبال صاحب اون صدا میگشتم ولی کسی تو اتاق نبود.بعدشم در خود به خود باز شد.سریع از اتاق رفتم بیرون.خیلی ترسیده بودم.البته ترس که هیچی داشتم از تعجب هلاک میشدم.واقعا گیج شده بودم.اصلا نفهمیدم دارم کجا میرم.همین طوری راه میرفتم.تا اینکه بالاخره رفتم تو اتاق.خودمو رو تخت انداختم.بالش رو روی سرم گذاشتم.سعی کردم تمام اتفاقات امروز رو برسی کنم.ولی آخه مگه این دخترا گذاشتن....

روشنا:هایجین سلااااااام.

یویون:عزیزم سلام.

روشنا:میشه جواب بدی؟؟

کاترین:بی ادبه دیگه.

هایجین(با عصبانیت):میشه دودقیقه خفه خون بگیرید؟؟

آرمی:نـــــچ.

مرلیا:اصلا.

هایجین:

اینهیه:چرا با ما صحبت نمی کنی؟؟

هایجین:چون با شما راحت نیستم....

آیانو:چرا با ما راحت نیستی؟؟

هایجین (با ناراحتی وکلافگی):نمی دونم..... نمی دونم ....

رومینا:اگه سعی کنی می تونی....

(هایجین)

سرمو انداختم پایین.خیلی ناراحت بودم.یه دفعه ای متوجه شدم که گردنبندم نیست....سریع از جام بلند شدم و رفتم بیرون از اتاق.

هایجین:پس.....پس گردنبندم کجاست؟؟؟

آنیسا: که تلاش خودشو بکنه...

ایزومی:این آدم بشو نیست.

آتنا:از کجا میدونی؟؟

-شایدم خوب بشه.

ارورا:خب میدونی همه ی ما برامون سخت بود که اومدیم اینجا.

-شاید اون احتیاج به زمان داره.

آرمی:منم با ارورا موافقم.

-باید بهش زمان بدیم.

مرلیا:یه سال خوبه؟؟

میوسا:خخخ.نه دیگه انقدر.

روشنا:گفت گردنبندم.یعنی کجا رفت؟؟

یویون:قبرستون....

روشنا:

یویون:

کاترین:شاید منظورش همون گردنبده هست که شکل کلیده....

-همیشه هم گردنشه.

میوسا:حتما براش خیلی مهمه....

آیانو:حتمــا....

(هایجین)

تمام راهرو رو گشتم.رفتم طبقه ی بالا رو هم کامل گشتم.ولی خبری از گردنبندم نبود.فقط.....فقط اون اتاق مونده بود......حتی فکر کردن به اون اتاقه هم منو می ترسوند.ولی مجبور بودم.چون اون گردنبند رو مامانم بهم داده بود.همون روزی که داشتم می یومدم به سمت این مدرسه ی لعنتی.....رفتم سمت اتاق....درش باز بود....ولی اون نوشته ی ورود ممنوع روش نبود....تعجب کردم....رفتم داخل.....چراغا خاموش بودن....فقط یکــیـشون روشن بود....ولی.....ولی داخل اتاق یه عالمه عروسک که سر به تن نداشتن بود......با یه تخت کوچیک که روی ملافش چند لکه ی خون بود.....داشتم از تعجب سکته میکردم......آخه دفعه ی قبلی که اومدم این چیزا نبود......ولی اهمیت ندادم و شروع به گشتن اتاق کردم......همه جاشو خوب گشتم....بالاخره رسیدم به اون قسمتی که قبلا کتابم اونجا گذاشته شده بود.....همون جا ایستاده بودم و با دقت همه چیزو نگاه میکردم.....یه دفعه ای.....احساس کردم یکی منو از پشت بغل کرده......با یه صدای ظریفی هم منو صدا کرد و گفت:هایجـین....بالاخره پیدات کردم.....تو الان پیش منی......چشمام داشت از حدقه بیرون میزد.....خیلی آروم دستاشو از کمرم جدا کردم.....و خیلی آروم برگشتم تا پشت سرمو ببینم......وقتی برگشتم...


Part 6

(هایجین)

با کلی استرس و ترس برگشتم.....پشت سرمو نگاه کردم.......ولی هیچکس نبود.....بازم هیچکس تو اتاق نبود.....با تموم سرعت از اونجا خارج شدم.....انقدر ترسیده بودم که حتی پشت سرمو هم نگاه نکردم......فقط به سمت اتاق دویدم.....بالاخره رسیدم و وارد اتاق شدم......اما....اما هیچکس داخل نبود.....اتاق خالی بود......رفتم و اتاق روبه رویی رو گشتم......اونجا هم هیچکس نبود......سریع رفتم طبقه ی پایین......همه جا رو نگاه کردم.......نه تو آشپزخونه کسی بود و نه تو دفتر مدیر و نه حتی داخل کلاسا.......مدرسه خالی شده بود.......تنها من مونده بودم........البته فکر میکردم که من تنها موندم..........تا اینکه صدای  دخترا رو شنیدم........صدا از سالن غذاخوری می یومد........وقتی وارد سالن شدم یه نفس راحت کشیدم......پسرا هم اونجا بودن.......همین که روکی منو دید اومد و محکم بغلم کرد.....

هایجین:روکی میشه منو ول کنی؟؟

-دارم خفه میشم.....

روکی:کوچولوی من حالت خوبه؟؟؟

هایجین:خوبم.....

-صد دفعه بهت گفتم اینطوری صدام نکن.....

-الان آبروم میره......

روکی:باشه کوچولوی من....

هایجین:

روشنا:اِ.....هایجین.....تو هم که اینجایی......

کاترین:کجا بودی؟؟

یویون:نگرانت شدیم...

هایجین:لازم نکرده نگران من بشید....

آرمی:بفرما.....اصلا زبون خوش حالیش نیست.....

روکی:هایجین این طرز رفتار خیلی زشته.......

ارورا:بله....حق با داداشته.

-میتونی یکم با ادب تر باشی.....

هایجین:باشه بابا....

-حالا یکی بگه اینجا چه خبره؟؟؟

آنیکا:راستش هیچکس تو مدرسه نیست.....

-همه رفتن.فقط ما موندیم.

مرلیا:تازه این نامه هم روی میز مدیر بود.

لوهان:مثل اینکه مدیر برای انجام یه سری کار به یه کشور دیگه رفته و بچه ها هم برای یه مدت به خونه هاشون برمیگردن.

زایزن:و خدمتکارا هم برای یه مدت از مدرسه دور میشن ومیرن استراحت کنن.

هایجین:ولی آخه چه طور....

-چه طور کسی به ما چیزی نگفت؟؟

-مگه ما هم جزو بچه های این مدرسه نیستیم؟؟

ایجی:خب ما هم هیچی نمیدونیم.

کای:فقط در حد همین نامه ی کوتاه مدیر.

آتنا:خب راستش ما هم همین چند دقیقه ی پیش متوجه شدیم.

ایزومی:وقتی که اون صدای وحشتناک اومد.

میوسا:مثل صدای جیغ یه دختر می موند.

اینهیه:وقتی صدا رو شنیدیم سریع اومدیم پایین.

رومینا:صدا از اینجا می یومد.ما هم اومدیم تو سالن غذا خوری.

هایجین:یعنی همه غیبشون زده؟؟؟

لایتو:یه جورایی آره....

هایجین:خب......خب پس ما هم باید از اینجا بریم.

شو:الان؟؟

هایجین:آره الان.

شو:ولی الان شبه و همه جا تاریکه.

-تازه اینجا از شهر خیلی فاصله داره.

سوبارو:حق با شوعه.

چانیول:تازه ما الان تغریبا وسط یه جنگل هستیم.

دی او:در کل الان زمان خوبی برای رفتن نیست.

هایجین:واقعا که خیلی ترسو هستید.

-باشه خب اگه شماها نمی خواید از اینجا برید پس من خودم میرم.

روکی:چی؟؟تو حق نداری جایی بری.

هایجین(با صدای بلند):روکی تو به هیچ وجه نمی تونی جلوی منو بگیری.

-از اولم دوست نداشتم بی یام اینجا.

-فقط به اسرار مامان اومدم.

-حالا هم که فرصتش پیش اومده و می تونم از اینجا راحت شم به هیچ وجه به حرفت گوش نمیکنم.

روکی:چی؟؟من داداش بزرگت هستم.

-تو باید به حرف من گوش بدی.فهمیدی؟؟

هایجین:گوش نمیدم.

-هر چقدرم که بگی به حرفت گوش نمیدم.

(هایجین)

اینو گفتم و خواستم برم که.....

روشنا:هایجین....چرا.....چرا لباست خونیه؟؟

میوسا:آره.....روشنا راست میگه.....

آرمی:جای دست یه نفر روی لباسته.

هایجین:دقیقا کجا رو دارید میگید؟؟

روشنا:درست روی کمرت.

اینهیه:به نظرم دست یه بچه ست.

(هایجین)

وقتی اینو گفتن به فکر فرو رفتم.درست اون لحظه ای که یه نفر کمرمو گرفته بود و اسم منو صدا میکرد یادم اومد.یعنی .........یعنی تو مدرسه به غیر از ما یه نفر دیگه هم بود.شاید......... شاید اون یه بچه باشه که به کمک نیاز داره.ولی اهمیتی ندادم.دستمو تو موهام کشیدم و رفتم سمت طبقه ی بالا.

روکی:هایجین کجا داری میری؟؟

هایجین(با نگرانی و دست پاچگی):میرم لباسمو عوض کنم.

روشنا:صبر کن منم باهات بی یام.

هایجین:نمی خواد.

روشنا:ای بابا کارت دارم.

هایجین:باشه.

(هایجین)

با روشنا رفتیم تو اتاق.لباسمو عوض کردم.

روشنا:هایجین اتفاقی افتاده؟؟

هایجین:نه.چه طور مگه.

روشنا:چون خیلی عجیب و غریب رفتار میکنی.

هایجین:بیخیال.

روشنا:باشه.تو انکارش کن.منکه بالاخره میفهمم چی شده.

هایجین:

روشنا:

هایجین:خب من میخوام از اینجا برم.

-تو هم با من می یای؟؟

روشنا:نه.

هایجین:پس باشه.خداحافظ.

روشنا:صبر کن.باشه منم باهات می یام.

هایجین:خوبه.

(هایجین)

منو روشنا با هم رفتیم پایین.به همه اعلام کردیم که ما میخوایم از مدرسه بریم بیرون.راستش اولش بقیه ی بچه ها مخالفت کردن ولی بعدش قبول کردن و اونا هم با ما اومدن.رفتیم تو حیاط و به سمت در خروجی رفتیم.وقتی خواستیم بازش کنیم نشد.هر چقدر تلاش کردیم در باز نشد.

هایجین:این چه مرگشه؟؟

یویون:مثل اینکه یکی قفلش کرده....

مرلیا:حالا کلیدش رو از کجا بی یاریم؟؟

ارورا:سوال خوبیه.

هایجین:صبر کنید.

-شاید........شاید گردنبند من بهش بخوره.

آرمی:شاید.....

هایجین:الان امتحانش میکنم.

-آخ جون بالاخره باز شد.

کاترین:خوبه حداقل یه جا به درد خورد.

رومینا:باورم نمیشه.

هایجین:خب حالا دیگه وقتشه که از اینجا بریم.

(آرمی)

همه با هم رفتیم بیرون.واقعا برام خیلی عجیب بود که یه مشت دخترو پسر جوون تو شب راه افتادن و دارن داخل جنگل دنبال یه راه فرار یا نجات میگردن.

(آنیکا)

یه چند ساعت گذشت.همین طوری تو جنگل راه میرفتیم.هوا تاریک بود و چراغ قوه ها نورشون کم بود.تقریبا میشه گفت هیچ جا رو خوب نمیشد دید.

(چانیول)

اینکه داشتم تو جنگل میچرخیدم با یه گله آدم واقعا خیلی عالی بود.

(لوهان)

اصلا دوست نداشتم برم تو جنگل.ولی برای محافظت از این خانوما باید میرفتم.خب اونا به یه مرد نیاز داشتن دیگه.

(کای)

جنگل با کلی آدم.....اونم تو شب با چراغ قوه های کم نور...... و کلی ترس و هیجان ......میشه گفت بهترین کاری بود که تو عمرم انجام داده بودم.

(هایجین)

انقدر راه رفته بودیم که حسابی خسته شده بودیم.یه جا ایستادیم برای استراحت.بعد از چند دقیقه که بلند شدیم و خواستیم دوباره به راهمون ادامه بدیم متوجه شدیم که درست جلوی در مدرسه هستیم.خیلی عجیب بود.

روشنا:وای خدا.....دارم درست میبینم؟؟؟

ارورا:اینجا که.....اینجاکه مدرسه ی خراب شدست.....

روکی:خیلی عجیبه....

همه با هم:

هایجین:بچه ها بهتره ناامید نشیم و به راهمون ادامه بدیم.

همه:باشه.

(هایجین)

تا صبح حدودای ساعت 7:54 دقیقه همش تو جنگل راه میرفتیم ولی دوباره جلوی در مدرسه ظاهر میشدیم.دیگه حسابی خسته شده بودیم.مجبور شدیم بریم تو مدرسه.اما وقتی وارد شدیم...



   


کد حرفه ای قفل کردن کامل راست کلیک

کد تغییر شکل عکس ها

کد سایه دار شدن لینک ها