✦ ιıғе ωнıѕρея ✦

♡ sometimes should to change yourself ♡

Refresh profile ETC FriendS Roza E-MaiL




9 - 7 Play with demons
چهارشنبه 25 بهمن 1396 | 10:22 ق.ظ


رمآن بآزی بآ شیآطین قسمت هفتم تآ نهم 




(مرلیا)

بعد از اون همه مدت راه رفتن و به هیچ جا نرسیدن واقعا خسته شده بودیم.هر کاری میکردیم سر پا بایستیم نمی شد.یه عده از بچه ها مثل آتنا.آیانو و میوسا رو زمین نشسته بودن.بالاخره بعد از کلی فکر کردن به این نتیجه رسیدیم که بهتره بریم تو مدرسه و یکم استراحت کنیم.بعدش دوباره راه بی افتیم.

(آتنا)

با بچه ها رفتیم داخل مدرسه.انقدر خسته بودم که با خودم فکر میکردم الان غش می کنم.وقتی وارد شدیم با صحنه ی خیلی عجیب و مرموزی روبه رو شدیم.....خیلی تعجب آور بود......اصلا باورم نمیشد......

(آرمی)

چیزایی که می دیدم غیر قابل فهم بود.آخه چه طور ممکن بود........تمام دیوار های سفید و براق مدرسه یهو سیاه و کثیف شده بودن.همه جا پر از تارعنکبوت بود.......روی دیوارها با یه چیز قرمز رنگ که فک میکنم خون بود شایدم رنگ جملات عجیبی نوشته شده بود.......یکی از این جملات خیلی واسم تعجب آور بود........." به خونه ی ابدی خودتون خوش اومدین قربانی های کوچولو"....... یعنی منظورش چی بود؟؟

(اینهیه)

با دیدن اون صحنه مو به تنم سیخ شد.میتونستم ترس رو تو چشمای همه ی افرادی که اونجا بودن ببینم.آخه .....آخه چه طور ممکن بود که اونجا این طوری بشه؟؟کسی به غیر از ما که اونجا نبود......یعنی کی این کارو کرده؟؟.........واقعا داشتم گیج میشدم.......تو سرم هزار تا علامت سوال جمع شده بود که داشتن مغزمو منفجر میکردن......

(رومینا)

هیچکس چیزی نمی گفت.......همه ی بچه ها با ترس به اطراف نگاه میکردن........همه به فکر فرو رفته بودن و منتظر بودن که یکی بی یاد و جواب تمام سوال هاشون رو بده.......ولی حیف که همچین کسی اونجا نبود........مدرسه واقعا تغییر کرده بود.....یعنی 180 درجه عوض شده بود........با روز اولی که دیدمش زمین تا آسمون فرق داشت.......

(ارورا)

هیچی نمی تونستم بگم......انقدر ترسیده بودم که دلم میخواست گریه کنم.......فقط به یویون چسبیده بودم.......بیچاره تو شُک بود......به همه چیز با چشمای گرد شده نگاه میکرد......البته من که دهنم باز مونده بود......ولی نمی تونستم حتی یه کلمه هم حرف بزنم......این شرایط واقعا بد بود........

(هایجین)

خیلی خسته بودم.....اصلا نمی تونستم به چیزایی که می دیدم توجه کنم.....نه اینکه بگم اصلا مهم نیستن نـه.....واقعا عجیب بودن اما خستگی بهم اجازه ی فکر کردن و عکس العمل نشون دادن نمی داد.......واسه همین به سمت پله ها رفتم......خواستم برم تو اتاق و یکم استراحت کنم.....

یویون:کجا داری میری؟؟

هایجین:میخوام برم بخوابم.

یویون:چی؟؟چه طور می تونی تو همچین جایی بخوابی؟؟

-اینجا از همه جاش ترس می باره....

هایجین:خب چی کار کنم؟؟

-بشینم اینجا شما رو تماشا کنم؟؟

روشنا:لطفا مواظب حرف زدنت باش.

هایجین:باشه بابا.....

روکی:به نظرم همینجا بشینیم.خیلی خوبه.

ارورا:اینجا؟؟

-داخل این همه تار عنکبوت و خاک ؟؟

آرمی:ای بابا چقدر سخت میگیری...

-عیب نداره....بعدا لباساتو میشوری...

ارورا:لباس به جهنم..... من خودم بدم می یاد.

آرمی:آها....

آیانو:ولی نمیشه که اینجا بخوابیم یا استراحت کنیم.

-به نظرم بریم داخل اتاق خوابا استراحت کنیم.

-بعدشم راه بی افتیم به سمت جاده و از اینجا راحت بشیم.

دی.او:اهوم.حق با این خانومه.

-راستی ما خودمون رو معرفی نکردیم.

لوهان:به نظرم بهتره که خودمون رو معرفی کنیم.

کای:خب از اینجا شروع می کنیم.

+کیم جونگ این از کره ی جنوبی.ولی لطفا کای صدام کنید.

+کینو ساکاماکی از ژاپن.

+زایزن هیکارو از ژاپن.

+شو و سوبارو و آیاتوساکاماکی از ژاپن.

+ایجی کیکومارو از ژاپن.

+لایتو ساکاماکی از ژاپن.

میوسا:میگم شماها با هم نسبتی دارید؟؟

شو:من و سوبارو و آیاتو و لایتوبا هم برادر هستیم.

-و کینو پسر عموی ماست.

میوسا:آها....چه جالب....

ایزومی:چه باحال بیشتر پسرا از ژاپن هستن.

لوهان:خب ادامه میدیم.....

+زی لوهان از چین.

+پارک چانیول از کره ی جنوبی.

+دوکیونگ سو از کره ی جنوبی.

-ولی خوشحال میشم صدام کنین دی.او.

+روکی موکامی از فرانسه ولی ملیت ژاپنی.

چانیول:نوبت شما دختراست....

+مرلیا از آمریکا.

+آرمی از کانادا.

+روشنا از کره ی جنوبی.

+یویون از کره ی جنوبی.

+آنیسا از اسپانیا.

+کاترین از استرالیا.

+آیانو ازایتالیا.

+ایزومی از اندونزی.

+میوسا از دانمارک.

+اینهیه از سوئیس.

+رومینا از هلند.

+ارورا از بریتانیا.

+آتنا از آمریکا.

+هایجین از فرانسه.

کای:از آشنایی با همتون خوشبختم.

آرمی:آها....فقط لطفا داد نزن صدات خیلی رو مخه.

کای:صدا به این قشنگی.....

آرمی:وای خدا این خنگه به تمامه.....

کای:خودت خنگی....

آرمی:

چانیول:خب تعدادمون 26 نفره....

ایزومی:ببخشید میشه بریم بخوابیم؟؟

-به خدا خستم....

هایجین:من که میرم.

-هر کس خواست بی یاد.

(هایجین)

رفتم بالا.همه ی بچه ها هم اومدن.پسرا رفتن تو اتاقشون و ما دخترا هم رفتیم تو اتاقمون.همه افتادن رو تخت.بیچاره ها تلف شده بودن.راستش.....یکم که به رفتار خودم نگاه کردم دیدم خیلی با بچه ها بدرفتاری کردمه.واسه همین تصمیم گرفتم از همشون عذر خواهی کنم.

هایجین:ببخشید دخترا میشه لطفا یه چند لحظه به حرفم گوش کنید؟؟

اینهیه:بگو.

هایجین:بابت تمام رفتار های بدی که تو این چند روز باهاتون داشتم واقعا متاسفم.

-نمیدونم چم شده بود.اصلا احساس راحتی نمیکردم.خیلی خیلی معذرت میخوام.

ارورا:نیازی نیست عذر خواهی کنی.

میوسا:ما درکت میکنیم.

روشنا:بهتره خودتو اذیت نکنی.

-چون رفتارت طبیعی بود.

-اصلا عیبی نداره.

هایجین:واقعا ممنونم که درکم میکنید.

(هایجین)

بعد از عذرخواهی واقعا احساس راحتی میکردم...همه خوابشون برده بود..منم داشتم میخوابیدم که یه دفعه ای...


Part 8


(هایجین)

داشتم کم کم میخوابیدم که یه صدایی شنیدم.....یکی.....یکی داشت منو صدا میکرد.....صداش خیلی آشنا بود.....درست مثل همون صدایی که اون روز توی اون اتاق شنیدم بود.....به اطراف نگاه کردم.....همه خواب بودن......از اتاق زدم بیرون.....همه جا رو سکوت گرفته بود.....اون صدا رو دنبال کردم......صدا از طبقه ی بالا می اومد......درست از همون اتاق زیر شیروونی.....از پله ها بالا رفتم.....به اتاق رسیدم.....اولش کمی ایستادم ولی بعدشم رفتم داخل.....همین که وارد اتاق شدم در بسته شد.....درست مثل دفعه ی قبل.....اما این بار یه چیزی فرق میکرد......یه نفر درست روبه روم ایستاده بود......چراغا خاموش بودن.....درست نمی تونستم صورتش رو ببینم......با تمام ترسم آهسته آهسته جلو میرفتم.....تنها یه قدم دیگه مونده بود که بهش برسم.......ولی یه دفعه ای یه چراغ درست بالای سر اون شخص روشن شد......خداجون داشتم درست میدیدم؟؟اون......اون یه دختر بچه بود.....یه دختر بچه با یه لباس کثیف و پاره.....موهاش جلوی صورتش رو گرفته بود......سریع رفتم پیشش و موهاش رو کنار زدم اما..........نه......اون.......اون یه دختر بچه ی معمولی نبود.......چشماش سفید بود.......صورتش خون آلود بود.....خیلی ترسیده بودم.......بلند شدم و سریع به سمت در دویدم......هر چقدر تلاش کردم که در رو باز کنم در بازنمیشد.....مثل اینکه در اتاق قفل شده بود...........اون دختر بچه بهم نزدیک و نزدیک تر میشد......تا اینکه دقیقا اومد کنارم و محکم منو بغل کرد......اون لحظه قلبم تند تند میزد.......کم مونده بود که از سینم بزنه بیرون......از ترس خشکم زده بود......چند ثانیه بعد اون دختر رو از خودم جدا کردم و بهش گفتم که از من فاصله بگیره.....اما اون گوش نداد.......

هایجین:برو عقب....به من نزدیک نشو.....

دختر بچه:چرا ..... چرا از من میترسی؟؟

هایجین:تا حالا به خودت تو آینه نگاه کردی؟؟

-تو اگه خودت رو این جوری ببینی صد در صد سکته میکنی....

دختر بچه(همین طور که حرف میزد به سمت هایجین می یومد):از من نترس....

-من هیچ کاری با تو ندارم.....

-فقط میخوام بهت کمک کنم......

هایجین(با فریاد):بهت گفتم بهم نزدیک نشو.....

-برو عقب .....

دختر بچه(با جدییت):اگه این طوری رفتار کنی هیچ وقت نمی تونی از دوستات محافظت کنی.....

هایجین:منظورت چیه؟

دختربچه:اگه میخوای همه چیزو بهت بگم باید آروم بشی....

هایجین(با ترس و استرس):ب....باشه....آ.....آ......آروم میشم......

دختر بچه:خوبه....

-حالا بی یا اینجا بشین.....

هایجین:نمیخوام.

-همین جا راحتم.

دختر بچه:باشه.....هر جور که راحتی....

هایجین:یه سوال دارم.....

-تو چی هستی؟؟

-یه روحی؟؟یه مردآزما هستی؟؟جنی یا یه هیولا؟؟

دختر بچه(با ناراحتی):یه روح سرگردونم.....

هایجین(با ترس و تعجب):روح سرگردون؟

دختر بچه(با پوزخند):آره....

-حالا اگه اجازه بدی میخوام شروع کنم......

هایجین:باشه...

دختر بچه:میدونی....راستش منم اول مثل تو یه انسان بودم.......منم مثل تو دوستای زیادی داشتم......با اونا همیشه شاد بودم.....تا اینکه یه روز.....یه زن بدجنس که خودشو مالک این یتیم خونه میدونست اومد و.....

هایجین:صبر کن ببینم....اینجا یتیم خونه بوده؟؟

دختر بچه:آره...البته همین الانم یه یتیم خونه هست....یه یتیم خونه ی متروکه....

هایجین:ولی آخه اینجا که....اینجا که یه مدرست....حتی روی درش هم نوشته....

دختر بچه:به نظرم بهتره بری و یه نگاه دیگه به در اینجا بندازی....

-اینجا از همون اول تا حالا یه یتیم خونه بوده.

-هیچ وقت هم به چیز دیگه ای عوض نشده.....

-البته تو این طوری فکر میکنی....چون همش تقصیره اون جادوگره....همون جادوگری که همه بهش میگن مادر.....اون یه شیطانه در جلد انسان......اون یه هیولاعه واقعیه......اون.....

هایجین:باشه فهمیدم....خودتو کنترل کن......

دختره بچه(در حالی که اشک گوشه ی چشمش رو پاک میکرد):ببخشید....میدونی راستش اون زندگی منو دوستامو نابود کرد.

-خب داشتم می گفتم......اون جادوگر یه روز اومد اینجا......منو بچه های دیگه داخل حیاط بودیم و داشتیم بازی میکردیم......همین طوری که مشغول بازی کردن بودیم .......یه صدایی اومد......صدا از داخل یتیم خونه می اومد......منو چندتا از دوستام رفتیم داخل تا ببینیم چی شده........خیلی آهسته رفتیم طبقه ی بالا......صدا از داخل همین اتاق می یومد.....در باز بود......خودمونو یه گوشه ی اتاق قایم کردیم و داشتیم همه چیزو می دیدیم......اون جادوگر به یه شکل خیلی ترسناک در اومده بود......چشمای سبز روشنش بیشتر از همیشه می درخشیدن.....یه ماده ی چسب ناک سیاه دور تا دور بدنش رو گرفته بود......یه شنل بنفش تنش بود و موهاش مثل خون قرمز بودن......دندونای سفیدش تیز شده بودن......خیلی وحشتناک بود.........اون جادوگر......اون جادوگر خانوم ژانگ همون کسی که از ما مراقبت میکرد رو به دیوار چسبونده بود و با ناخن های بلندش داشت قلبش رو از تو سینش میکشید بیرون.....بیچاره خانوم ژانگ.......خیلی درد داشت و با صدای بلند درخواست کمک میکرد.....ولی هیچکس نمی تونست به اون کمک کنه......من و دوستام اون لحظه از ترس نمی دونستیم باید چیکار کنیم......چند دقیقه ی بعد اون جادوگر از اتاق زد بیرون و ما هم فورا رفتیم سمت خانوم ژانگ......اون مرده بود......چشماش باز بود و تمام قفسه ی سینش تیکه تیکه شده بود و دنده هاش از بدنش بیرون زده بود......خیلی وحشتناک بود......اونقدر ترسیده بودیم که سریع اونجا رو ترک کردیم......

هایجین(حرفش رو قطع میکنه):خانوم ژانگ چینی بود؟؟

دختربچه:آره....یه زن خیلی مهربون و بامزه....همیشه بهمون امید میداد....همیشه ما رو نصیحت میکرد.....بهمون میگفت که سعی کنیم تو زندگی یه آدم خوب بشیم.....بهمون یاد میداد که چه طوری کارای هنری انجام بدیم و چه طوری شاد باشیم.....اما.....متاسفانه اون برای نجات ما قربانی شد.....ولی هیچ فایده ای نداشت.......

(هایجین)

از اینکه سر پا ایستاده بودم خسته شده بودم......رفتم و کنار اون دختر بچه نشستم.....بعد از اینکه با هم حرف زدیم یکم از ترسم ریخت......به نظرم اون خیلی گناه داشت......

دختر بچه:کجا بودم؟؟آها.....رفتیم طبقه ی پایین تو سالن.......وقتی رسیدیم دیدیم اون جادوگره بچه ها رو جمع کرده و داره باهاشون حرف میزنه...ما هم رفتیم اونجا......میدونستیم که اگه حرفی بزنیم ما رو هم مثل خانوم ژانگ میکشه....پس گفتیم که بهتره هیچی نگیم و فقط یه راه فرار پیدا کنیم.....اون جادوگر داشت میگفت:بچه ها خانوم ژانگ برای یه مدت داره میره مسافرت......شاید دیگه به اینجا برنگرده....پس بناراین از این به بعد من از شماها مراقبت میکنم.....بهتره باهم آشنا بشیم.....اون با تک تک ما آشنا شد و بعدش خودشو معرفی کرد....اون گفت که از این بعد بهش بگیم مادر.....یه سری هم شرط و شروت برامون گذاشت....ما هم مجبور بودیم که به اونا عمل کنیم.....چند ماه گذشت.....هر شب یکی از بچه ها غیبش میزد و صبح که میشد جنازش پیدا میشد.....تا اینکه یه شب....درست شب هالووین.....زمانی که من و 25 تا باقی مانده از اون 100 نفر روی میز شام نشسته بودیم اون به همون شکل وحشتناک در اومد و تو یک چشم به هم زدن تک تکشون رو نابود کرد......از ترس پاهام سست شده بود و نمی تونستم از جام تکون بخورم....اون جادوگر اومد سمتم و درست همون بلایی که سر خانوم ژانگ آورد سر منم آورد.....اون شب آخرین شب زندگی من به عنوان یک انسان بود.....از اون روز به بعد من به عنوان یک روح سرگردون اینجا توی این اتاق موندم.....تازه دوستای من هم روحشون همین جان....ولی کسی جز من نمیتونه اونارو ببینه.....اوناهم مثل من یه روح سرگردون شدن......وقتی اون اتفاق افتاد.....پلیس خیلی تلاش کرد تا جسدامون رو پیدا کنه اما نشد....حتی ما خودمون هم نمیدونیم جسدهامون کجان.....واسه همینکه اینجا این طوری سرگردون شدیم.....حالا من از تو میخوام که بهم کمک کنی تا اونارو پیدا کنم.......

هایجین:ببینم تو از من کمک میخوای؟؟

دختر بچه:آره...

هایجین:خب اون وقت اگه بهت کمک کنم تو هم به من و دوستام کمک میکنی که از اینجا بریم بیرون؟؟

دختربچه:آره...

هایجین:خب اسمت چیه؟

دختربچه:هایجین.

هایجین:چی؟

دختربچه:اسم من هایجینه....درست مثل تو....

هایجین:

-راستی میدونی خیلی عجیبه....منم الان دقیقا با 25 نفر اینجا تنها موندم.....ما هم اول 100 نفر بودیم.....اما حالا.....

دختر بچه:خب میدونی اون اتفاقی که برای ما افتاد الان دوباره داره تکرار میشه....اونم با شماها....

هایجین:چی داری می گی؟؟

دختر بچه:همه ی اینا تله بوده....همه ی این دعوت نامه ها و اومدن به اینجا تله بوده....تله ای که اون جادوگر برای به دست آوردن اون کلید برای شما درست کرده.

هایجین:کدوم کلید؟

دختربچه:همین کلیدی که الان گردنت هست...

هایجین:گردنبندمو میگی...

-خب اینو مامانم بهم داده....ولی....چرا ......چرا رنگش عوض شده؟؟

-الان سبز شده....قبلا هم این اتفاق افتاده بود......

دختر بچه:خب وقتی که به یه روح یا یه جادوگر و یا هر چیز دیگه جز انسان و اشیا نزدیک بشی این گردنبند رنگش عوض میشه.....

هایجین:پس یعنی.....توکومو انسان نبوده؟؟

دختر بچه:حتما نبوده دیگه....

هایجین:چرا اون جادوگره این کلید رو میخواد؟؟

دختر بچه:چون با استفاده از این کلید می تونه دریچه ی سرزمین ارواح رو باز کنه و کل دنیا رو تصرف کنه....

هایجین:چرا تو از من کمک میخوای؟

دختر بچه:چون تنها تو میتونی به من کمک کنی....

(آرمی)

از خواب بیدار شدم...اطراف رو دید زدم...متوجه شدم که هایجین نیست.....واسه همین رفتم پیش آیانو تا ازش بپرسم که هایجین رو دیده یا نه.....

آرمی:آیانو...آهای....آیانو...بیدار شو....

آیانو:ها چته؟؟

آرمی:نمیدونی هایجین کجاست؟؟

آیانو:مگه رو تختش نیست؟؟

آرمی:به نظرت اگه رو تختش بود می یومدم از تو می پرسیدم؟؟

آیانو:واقعا نیست؟؟یعنی کجاست؟؟

آرمی:خب منم اومدم از تو اینو بپرسم....

-بی یا بریم سالن و طبقه ی بالا روبگردیم....شاید اونجا باشه.....

آیانو:باشه.


Part 9

آیانو:هایجین!!

-هایجین کجایی؟

آرمی:ایش دم گوش من داد نزن.

آیانو:ببخشید....

آرمی:من میرم بیرون رو میگردم تو برو طبقه ی بالا رو بگرد....

آیانو:باشه.

(آرمی)

از آیانو جدا شدم و رفتم تو حیاط....هوا خیلی سرد بود....چند بار هایجین رو صدا زدم ولی فایده ای نداشت....مثل اینکه تو حیاط نبود....برگشتم سمت مدرسه....خواستم برم داخل اما.....احساس کردم یکی پشت سرمه....برگشتم و پشت سرم رو نگاه کردم ولی کسی نبود.....دوباره برگشتم سمت در مدرسه امــا......

(آیانو)

همین طوری داشتم هایجین رو صدا میکردم که یه چیز براق توجهم رو جلب کرد....مثل یه تیکه یاقوت می موند...برش داشتم....یه یاقوت قرمز با تیکه های مشکی بود....خیلی خوش تراش و قشنگ بود....حسابی مشغول نگاه کردن و بررسی اون یاقوت شده بودم که یه دفعه ای.....

(هایجین)

داشتم با اون دختر بچه صحبت میکردم که یه دفعه ای صدای جیغ شنیدم....مثل اینکه صدای آرمی با آیانو بود....اولش جا خوردم ولی بعدش بلند شدم و رفتم بیرون اما قبل از رفتن اون دختر بچه یه چیزی بهم گفت.....

دختر بچه:شروع شد....

هایجین:

(هایجین)

صدای بچه ها رو دنبال کردم تا اینکه توی راهرو آیانو رو دیدم.....خیلی وحشت زده شده بود.....به روبه روش زل زده بود.....خیلی ترسیده بود....به زور می تونست نفس بکشه....رفتم کنارش و ازش پرسیدم که چی شده اما هیچی نگفت....رفتم سراغ آرمی.....تو حیاط بود....یه گوشه نشسته بود....اونم مثل آیانو به روبه روش خیره شده بود....چشماش مثل خون قرمز شده بود و تند تند نفس میزد....هر چقدر صداش کردم جواب نداد....ترسیده بودم اونم خیلی زیاد....

(آتنا)

داشتم یه خواب خیلی قشنگ میدیدم که یهو صدای جیغ شنیدم.....سریع بلند شدم....وقتی اطرافم رو دیدم متوجه شدم که همه بیدار شدن ولی خبری از آرمی و هایجین و آیانو نبود....با دخترا رفتیم بیرون....صدا ها رو دنبال کردیم....یه عده ای رفتن تو حیاط یه عده ای هم رفتن طبقه ی بالا....

(مرلیا)

رفتم تو حیاط....دیدم آرمی و هایجین تو حیاط هستن و آرمی خیلی خیلی غیر عادی شده....هایجین هم پیشش بود و داشت ازش سوال می پرسید...رفتم کنار آرمی نشستم و سعی میکردم باهاش ارتباط برقرار کنم ولی نمیشد....

(کاترین)

با روشنا و ایزومی رفتیم بالا....آیانو یه گوشه نشسته بود....هیچ عکس العملی هم از خودش نشون نمی داد....با نگرانی رفتم کنارش نشستم و صداش زدم....اما جواب نمیداد....

کاترین:آیانو...

-آیانو یه چیزی بگو...

روشنا:صبر کن ببینم....

-اون چیه تودستش؟

ایزومی:یه کاغذه...

-بزار ببینم چی داخلش نوشته...

(هایجین)

منو مرلیا هر چقدر تلاش کردیم که آرمی صحبت کنه اون هیچی نمی گفت...کم کم داشتیم نگرانش میشدیم....که یه فکری به سرم زد...یه سیلی زدم تو گوشش...یهو به خودش اومد....

مرلیا:وا مگه خل شدی؟

هایجین:خل نشدم....

-کاری کردم که زبون باز کنه....

مرلیا:دیوونه...

هایجین:خودتی...

آرمی:ا...این .... این برگه رو ب...بگیر...

هایجین:این چیه؟

آرمی:ن....نمی....نمی دونم....

مرلیا: بچه ها بهتره بریم داخل...

هایجین:باشه...



   


کد حرفه ای قفل کردن کامل راست کلیک

کد تغییر شکل عکس ها

کد سایه دار شدن لینک ها