تبلیغات
✦ ιıғе ωнıѕρея ✦ - 12 - 10 Play with demons

✦ ιıғе ωнıѕρея ✦

♡ sometimes should to change yourself ♡

Refresh profile ETC FriendS Roza E-MaiL




12 - 10 Play with demons
چهارشنبه 25 بهمن 1396 | 11:29 ق.ظ


رمآن بآزی بآ شیآطین قسمت دهم تآ دوآزدهم 





(هایجین)

برگه رو از دست آرمی گرفتم...با مرلیا بلندش کردیم و با هم رفتیم تو مدرسه...به سمت اتاق رفتیم...وقتی داخل شدیم از تعجب دهنم سه متر باز شد...آیانو مثل گچ سفید شده بود...

هایجین:یا عیسی مسیح آیانو چش شده؟

روشنا:هیچی نگو هایجین....فقط بیا داخل...

هایجین:وآ بداخلاق...مگه من چی گفتم؟

روشنا: دهنتو ببند...همش به خاطر این بچه بازیای تو اینجوری شده...

هایجین:چی میگی؟

(هایجین)

با مرلیا آرمی رو روی تخت نشوندیم....به سمت روشنا رفتم....هیچی از حرفاش نمیفهمیدم...واقعا برام جای سوال بود که چرا داشت باهام اینجوری رفتار میکرد....

هایجین:هی تو بگو ببینم چت شده یهو؟

روشنا(برگه رو به سمتش گرفتم و با خشم  گفتم):بیا بگیرش...

(هایجین)

برگه رو از دستش گرفتم....بازش کردم و...باورم نمیشد....اینکه دست خط من بود....روی کاغذ با دست خط من نوشته شده بود:تلافیه این همه مدت که اذیتم میکردید...تو شک بودم....باورم نمیشد.....اون یکی برگه رو که از آرمیتا گرفتم  رو هم باز کردم....روی اون هم همینو نوشته بود...خدایا اینجا چه خبر بود؟....یعنی این کار من بود؟...نه امکان نداشت من همچین کاری کنم...یعنی کار کی بود؟...

هایجین:روشنا باور کن این کار من نبوده....به خدا کار من نبوده....من همچین کاری نمیکنم....دارم راستش رو میگم...

(یهو یه سیلی محکم تو گوشم خوابونده شد)

کاترین:بسه دیگه....نمیخواد دروغ بگی...از اولم از تو خوشم نمیومد...به خاطر این کارات...اه بچه ی لوس...

(هایجین)

این بار واسه ی دومین بار بود که از دست این دختره ی عوضی(شرمنده خیلی هم زیاد)سیلی میخوردم..دستمو روی گونم گذاشتم...اعصابم بد جور خورد شد...دلم میخواست بزنم زیر گریه....این بار جلوی اشکامو نگرفتم....آروم آروم پایین اومدن...یه لبخند تلخ زدم و سرمو گرفتم بالا یه نگاه معنی دار به اون دختره کاترین انداختم...

هایجین:این کار من نبود....بهتون ثابت میکنم...

(بعدش از اتاق رفتم بیرون)

اینهیه:اووووووف چرا این دختره انقد مشگل درست میکنه؟

یویون:نمیدونم.....ولی به نظرم داشت راستشو میگفت...

مدیسو:راستش منم با یویون موافقم...اون دختر بدی نیست...من که میگم کار اون نیست...

روشنا:بیخیآل..الان این موضوع مهم نیست....باید سعی کنیم آیانو و آرمیتا رو آروم کنیم...بعدش از اونا میپرسیم که واقعا کار کی بوده...

ارورا:حق با روشناست....فعلا حال اون دوتا از همه چیز مهم تره.

 

(هایجین)

تو سالن قدم میزدم....اشکام تموم نمیشد...همینجوری میومدن و من نمیتونستم جلوشونو بگیرم...رفتم طبقه ی بالا...وارد اتاق اون دختر بچه....هه بهتره بگم وارد اتاق اون روح شدم...صداش زدم...

هایجین:آهای...بچه روح...کجایی؟

دختر بچه:همینجام.

هایجین:نمیخوای در مورد اتفاق الان توضیحی بدی؟

دختر بچه:من چیزی نمیدونم.

هایجین(با خشم):به من دروغ نگـــــو.

دختر بچه:خودت باید بفهمی موضوع چیه.

هایجین:ولی من تنهایی از پسش بر نمیام.

دختر بچه:فقط یه راهنمایی بهت میکنم.

-بازی شروع شده...باید منتظر هر چیزی باشی...حتی مرگ عزیز ترین افراد زندگیت...این قانونه بازیه...

هایجین:کار اون شیطانه درسته؟

دختر بچه:آره.

هایجین:اووووووف حالا من چه جوری به بچه ها بگم که کار من نبوده...اونا حرف منو باور نمیکنن....اَه..حالا باید چیکار کنم؟

دختر بچه:خودت باید به اونش فکر کنی...

(هایجین)

داشتم دیونه میشدم...خواستم از اتاق برم بیرون که یهو اون دختر بچه منو صدا زد...واسه همین منصرف شدم و سر جام نشستم...

دختر بچه:میشه موهامو شونه کنی؟

هایجین:چی؟مگه تو روح نیستی؟اگه بهت دست بزنم دستم از بدنت رد میشه...میدونی که...

دختر بچه:من یه روح کامل نیستم...نیمه روحمم...تا زمانی که جسمم به آرامش نرسه اینجوری میمونم...یه روح سرگردون که نصفه روحه نه کامل...

هایجین:عجیبه.

دختر بچه:خب میشه موهامو شونه کنی؟

هایجین(خنده ی ریزی کردم و گفتم):باشه.

(هایجین)

دختر بچه رو روی پام گذاشتم...عجیب بود...نصفه روح...موهاشو آروم شونه میکردم...خیلی دلم براش میسوخت...اون به طرز خیلی بدی کشته شده بود...الانم که سرگردون بود...موهاشو شونه کردم...صورتشو تو دستام گرفتم و بهش گفتم:

-نگران نباش...مطمئن باش روح خودت و دوستات به آرامش میرسه...

دختربچه:نگران نیستم...چون مطمئنم از پسش برمیای...

هایجین:یه چیز میگم نمیخندی؟

دختر بچه:نه بگو.

هایجین:میشه سرمو روی پاهات بزارم؟

دختر بچه(نخدی خندید):آره حتما.

(هایجین)

سرمو روی پای دختر بچه گذاشتم...حس خیلی خوبی داشتم....یه جور آرامش خاص...ولی واقعا برام عجیب بود...اون یه روح بود...معمولا من از این چیزا ترس داشتم...ولی وقتی پیش اون بچه بودم واقعا آرامش داشتم...از آدمای اطرافم واقعا بهتر بود...همین جوری فک میکردم و اون بچه موهامو نوازش میکرد...خیلی خوب بود...اصلا حواسم نبود زمان چه طور گذشت و کی خوابم برد.


Part 11

صدآ:هی هی هآیجین با تو هستما هی دختر پآشو...

(هایجین)

گرمیه دست یه نفر رو روی شونه هام حس کردم ... صدای یه نفر مدام تو گوشم می پیچید ... یکی داشت صدام میکرد ... دوست نداشتم از خواب بیدار شم اما بالاخره بلند شدم و اطرافم رو خوب برسی کردم ...

مرلیا: اوه خداروشکر که بالاخره بیدار شدی ...

زایزن: تو ... چرا ... چرا اینجا خوابیدی؟

کینو: یاااااااااا(به معنیه هی) زودباش جواب بده....

(هایجین)

چشمامو با پشت دستم مالش دادم ... موهامو انداختم پشت گوشم ... چشمامو تا آخرین حد ممکن باز کردم ... با دهن باز به اون سه تا نگاه میکردم ... که یهویی به خودم اومدم و ... دیدم که سرم روی پای یه عروسک بود ... یاده دیشب افتادم ... لبخند ملیح و قشنگ اون بچه روح یه ثانیه از جلوی چشام رد شد ... با فکر کردن به این صحنه خود به خود لبخند کم رنگی رو لبام نشت... از روی زمین بلند شدم و رو به همه گفتم ...

هایجین: صبح بخیر ...

مرلیا :دیونه شدی؟اول که اینجا خوابیدی حالا هم جوری رفتار میکنی که انگار هیچ اتفاقی نیوفتاده ...

هایجین:لطفا هیچی از دیشب و اینکه چرا من اینجا خوابیدم ازم نپرس چون به جوابی نمیرسی ...

مرلیا: هی تو کلا خل شدی ... من باید بدونم اینجا چه اتفاقی افتاده ...

هایجین (یه چشمک بهش زدم و گفتم):لازم نیست تو از همه چیز خبردار بشی ...

-بعدشم از اتاق زدم بیرون ..

زایزن:پاک قاطی کرده ...

کینو(با لحن کاراگاهی گفت): اسمم کینو نیست اگه نفهمم این دختر دیشب اینجا چیکار میکرده ...

زایزن: رو کمک منم حساب کن رفیق ...

مرلیا: هی مرده شور هر دوتاتون رو ببرن چیکار دختر مردم دارید؟

(بعد از یقه هاشون گرفتشون و اونا رو از اتاق خارج کرد و به سمت سالن غذا خوری برد)

(هایجین)

یه حسه خیلی خوبی داشتم ... انگار .... انگار هیچ اتفاقی نیوفتاده و من .... من ... اوووف اصلا نمیشه توصیفش کنم ... فقط میدونم که حالم خیلی خوب بود ... بهتر از هر وقت دیگه ای ... به سمت سالن غذا خوری رفتم خواستم وارد بشم که ... دیدم همه ی بچه ها روی صندلی نشستن ... با هم حرف میزدن و شاد بودن ... انگار هیچ اتفاقی نیوفتاده ... حال آیانو و آرمیتا هم بهتر شده بود ... وقتی به اون جمع نگاه کردم....احساس اضافه بودن بهم دست داد...تصمیم گرفتم برم تو حیاط تا یکم هوای ازاد بخورم ...روی سبزه ها نشستم ... به مدرسه نگاه کردم ...درواقع دیگه مدرسه نبود مثل یه خونه ی جهنمی میموند ...یه لحظه نگاهم رفت روی گردنبندم نگینش سبز شده بود ...حتما اون بچه روح اومده بود ... سرم رو برگردوندم و به پشتم نگاه کردم ...اما کسی نبود ... برگشتم که یهو بچه روح جلوم ظاهر شد

بچه روح:هوووووووووو

هایجین(با ترس):کوفت .... نزدیک بود سکته کنم ...

بچه روح:ببخشید .. دیشب خوب خوابیدی؟

هایجین: دیونه شدی عالی بود ...

بچه روح:خوبه...

(هایجین)

مشغول صحبت با بچه روح بودم که یهویی صدای جیغ یویون و اینهیه رو شندیم ... یه لحظه شوکه شدم ولی بعد سریع بلند شدم و رفتم تو مدرسه اما قبل از ورودم به داخل مدرسه بچه روح یه چیزی بهم گفت :مواظب دوستات باش ...با تمام توان به سمت صدا دویدم...صدا از آشپزخونه میومد...در آشپزخونه رو باز کردم ولی ...

Part 12

(هایجین) 

شروع کردم به دویدن .. وارد مدرسه شدم ... مستقیم رفتم سراغ آشپزخونه ... در آشپز خونه رو باز کردم اما ... یویون و اینهیه رو دیدم که از سر تا پا خونی شده بودن ... همه ی آشپزخونه پر از لکه های قرمز خون بود و همه چیز به هم ریخته بود ... سریع به سمتشون رفتم اما یهو یویون جیغ کشید که باعث شد همونجا سر جام متوقف بشم ...

یویون (با داد و فریاد ):دختره ی عوضی به من دست نزن ..

هایجین : یویون عزیزم حالت خوبه ؟؟

-یویون بهم بگو اینجا چه خبره چرا خونی شدی؟؟

یویون : خفه شو عوضی اینا همش تقصییر توعه ...

اینهیه : ازش دور شو آشغال ... بهش دست نزن ...

هایجین ( با تعجب ): چ .. چی میگید شماها؟؟چرا همچین میکنید؟؟

(هایجین)

داشتم با دخترا حرف میزدم که یهو در آشپزخونه باز شد و بقیه ی بچه ها اومدن داخل.

روشنا و مرلیا (با هم): اینجا چه خبره ؟؟

کاترین : دخترا این ... این خونه (خون)  رو صورتتون ؟؟

اینهیه : بچه ها ... ن ... نمیدونید چقدر ترسیدیم.

یویون : بازم از ا..این شوخیای بی مزه ی هایجین بود.

(هایجین)

وقتی اینو گفت از تعجب خشکم زد ... من ؟؟ شوخیای من ؟؟ کاره من ؟؟باورم نمیشد ... واسه ی بار دوم داشتن بهم تهمت میزدن ... دیگه نتونستم تحمل کنم و با صدای پر از تعجب و ناباوری گفتم :

هایجین : مـن ؟؟

یویون و اینهیه : بله تو.

کاترین : هه بازم که دسته گل به آب دادی.

آرمیتا : اووووووف تو نمیخوای دست از این کارات برداری؟؟

مدیسو : دختره ی بی عقل این چه کاری بود کردی ؟؟

هایجین : ب..باور کنید کاره من نبود ... من هیچ وقت همچین کارایی انجام نمیدم ... اصلا ببینم شما چطور میگید کاره من بوده ؟؟ مدرک دارید ؟؟

ارورا : حق باتوعه .. آممم اینهیه و یویون میشه بگید چی شده ؟؟

یویون : خب همون طور که خودتون میدونید منو اینهیه اومدیم آشپزخونه تا کیک درست کنیم .. مواد رو آماده کردیم ولی همینکه دره فر رو باز کردیم یه سطل پر از خون از بالا ریخت رو سرمون ... مثل اینکه برنامه ریزی شده بود ... آخه سطل با یه طناب به دره فر وصل شده بود ...

اینهیه : بعدش تا اومدیم از اونجا بریم کنار یکی یه مشت آرد کیک ریخت روصورتمون و بعدش چند تا تخم مرغ انداخت زیره پامون ... ما هم نتونستیم خودمون رو کنترل کنیم و افتادیم بعدش که به خودمون اومدیم ... دیدیم هایجین اون کنار ایستاده و داره بهمون میخنده و بعدش بهمون گفت ...

یویون : تا شما باشید که منو دست نندازید .. منظورش رو از اون جمله نفهمیدیم ... آخه ما تا حالا کاری باهاش نداشتیم .. ولی به هرحال ..

اینهیه : اون با ما اینکا رو کرد و بعدشم از آشپزخونه بیرون رفت... اما بعد از چند دقیقه دوباره اومد داخل و بقیشو که خودتون میدونید.

یویون: همونطور که میبینید الانم داره انکار میکنه.

(یک دفعه صدای خنده ی آنیسا بلند شد و همه با تعجب بهش نگا کردن)

مرلیا : آنیسا به چی میخندی؟؟

آنیسا : ببخشید خیلی باحال بود.

آتنا : اینم دیوونه شد رفت ... خدایا بهمون صبر بده.

آنیسا : وااااای دلم .... یعنی هایجین نقشت حرف نداشت.

هایجین(با داد): این کاره من نیسـت .

(همون لحظه خنده ی آنیسا بند اومد و همه با تاسف به هایجین خیره شدن)

هایجین : بخدا این کاره من نیست ... حتی دفعه ی قبل هم کاره من نبود .. نمیدونم اینجا چه خبره اما هر چی هست یکی داره سعی میکنه منو پیشه شما خراب کنه و من نمیدونم کیه ...

روشنا : هه مگه رئییس جهموری که بخوان خرابت کنن ؟؟

آرمیتا : ببینم اینجا که به جز ما کسه دیگه ای نیست ... تو ما رو خر فرض کردی؟؟

آتنآ : اهوم حتما اینجا روح داره (میزنه زیره خنده همزمان همه باهاش میخندن)

کاترین ( درحالی که اشک (از شدت خنده) گوشه ی چشمش رو پاک میکنه): اوه اینجا روح داره بچه ها ... این روحه میخواد هایجینو پیشه ما خراب کنه هههههه ... (و همینطوری میخنده)

هایجین : اَه بســـــــــــــــه آره آره اینجا روح داره ... اینجا یه روح سرگردون داره ... اصلا بزارید بگم اینجا مدرسه نیست اینجا یه یتیم خونه ی متروکست ... همه ی اینا نقشه ی یه جادوکر بوده همش ... الانم مطمئنم که کاره اونه ...

(چند لحظه همه سکوت کردن و به هم خیره شدن اما بعدش همشون زدن خیره خنده و با هم میگفتن دیوونه شدی)

(هایجین)

وقتی بهم خندیدن احساس کردم که واقعا کوچیک شدم خیلی هم زیاد ... باورم نمیشد که داشتن میخندیدن الان باید از تعجب سکته کرده باشن ... تازه خوب بود که خودشون میدونستن مدرسه به چه شکلی در اومده و جز ما کسی تو مدرسه نیست ... اما بازم جوری رفتار میکردن که انگار هیچی نشده ... دیگه نتونستم تحمل کنم از آشپزخونه زدم بیرون و رفتم تو اتاقه بچه روح ...

کاترین : هه فک کرده ما احمقیم.

آرمیتا : آره.

آتنا: ولی باورم نمیشه یه همچین کاری کرده باشه.

آیانو : حتی از کاری که با منو آرمیتا کرد هم بدتر بود.

یویون : بچه ها ممکنه راست بگه ؟

مدیسو : خل شدی ؟؟ اینا رو گفت تا ما کاری باهاش نداشته باشیم.

اینهیه : مدیسو راست میگه.

ارورا : هی دخترا میگم این پسرا کجان؟؟

-هیچ خبری ازشون نیست ... توجه کردین ؟؟

آنیسا: راست میگی ها ... یعنی صدای جیغ اینهیه و یویون رو نشنیدن ؟؟

روشنا : اهوم جالب شد .. بیاید بریم ببینیم اینا کجان.

مرلیا: موافقم.

(مرلیا)

با دخترا رفتیم طبقه ی بالا تو اتاق پسرا ... اما ... اما هیچ اثری ازشون نبود ... اتاق کاملا خالی بود و همه چیز مرتب بود ...

روشنا : وا یعنی اینا کجا ؟؟

کاترین : معلوم نیست کجا غیبشوون زده.

آنیسا : یعنی نگفتن ممکنه بلایی سره ما بیاد؟

-اونم مایی که کاملا بی دفاع هستیم؟؟

آیانو : هه جک باحالی بود ... مگه ننه بابامون هستن که بخوان نگرانمون بشن.

ارورا : اووووف بسه بیاید بریم بیرون هر جا باشن خودشون میان.

یوین : موافقم.

آتنا : خب الان چیکار کنیم ؟؟

ارورا : باید بریم آشپزخونه رو تمیز کنیم.

همه با هم : وااااای نـــــــــه.

ارورا : نه نداره . زود باشید زود.

-راستـی یویون و اینهیه شما برید خودتون رو تمیز کنید.

یویون و اینهیه : بلـه قربـآن.

ارورا : مرض.

(بعد از چند دقیقه بالاخره دخترا به زوره ارورا رفتن طبقه ی پایین تا آشپزخونه رو تمیز کنن و اینهیه و یویون به سمته اتاق رفتن تا خودشون رو تمیز کنن.)

(هایجین)

تو اتاق نشتم .. زانوهامو گرفتم و سرمو روشون گذاشتم .. بعد از چند لحظه احساس کردم یکی موهامو نوازش میکنه... سرمو بلند کردم و بچه روح  رو دیدم .. دیگه نتونستم جلوی اشکامو بگیرم ... بچه روح رو محکم بغل کردم و زدم زیره گریه .. و بچه روح هم فقط موهامو نوازش میکرد ..

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - 

ژاپن6:30 ساعت عصر - یتیم خانه ی متروکه : 

صدای جادوگر (مادر) : آره هایجین .. آره ... طعم تلخ تحقیر شدن رو بچش.

و کمی بعد صدای خنده ی شیطانی اون جادوگر بلند شد.



   


کد حرفه ای قفل کردن کامل راست کلیک

کد تغییر شکل عکس ها

کد سایه دار شدن لینک ها